نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

آخه به قبله کی دعا کنم . اشک بریزمو خدا خدا کنم....

سلام فرا رسیدن سال نورو به شما پیشاپیش تبریک می گم

دوستای خوبم من الان تو شرایط خیلی سختی به سر می برم هیشکی ام نیس باهام حرف بزنه

خیلی تنهام تنها دلخوشم شده نت



:: موضوعات مرتبط: درد و دل من با شما... , ,
:: بازدید از این مطلب : 482
|
امتیاز مطلب : 262
|
تعداد امتیازدهندگان : 72
|
مجموع امتیاز : 72
تاریخ انتشار : سه شنبه 24 اسفند 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

نامم را فراموش کرده ام بگذار گم شوم در این طلوع و غروبها



:: بازدید از این مطلب : 449
|
امتیاز مطلب : 260
|
تعداد امتیازدهندگان : 74
|
مجموع امتیاز : 74
تاریخ انتشار : یک شنبه 22 اسفند 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

عشق آدما به هم ، قصه خنده داریه / اولش قشنگ و بعدش همه گریه زاریه وقتی عشق ها همه از دم مثل هم تموم میشن / چرا باز باید شروع کرد ، آخه این چه کاریه ؟

 

خیلی خوشحال شدم از اینکه خدای مهربون باز فرصتی داد تا بتونم بیام دقایقی رو با هم باشیم........

سعی دارم زیباترین وبلاگو طراحی کنم البته اگه ایین لوس بلاگ دست از این هنگ کردنش برداره .ای بابیا هر دفعه خواستم مطلب جدید بذارم نشد که نشد تقریبا 2هفته ای میشه که مطلب نذاشتم تصمیم داشتم یه وبلاگ دیگه راه اندازی کنم اما چه میشه کرد عاشق این وبلاگم هستم... یه جورایی دلم پیشش گیره...

امیدوارم هرچه زودتر این هنگ کردنا تموم بشه

حتما نظر بذارین ممنون........



:: موضوعات مرتبط: حرفای من...... , ,
:: بازدید از این مطلب : 552
|
امتیاز مطلب : 228
|
تعداد امتیازدهندگان : 65
|
مجموع امتیاز : 65
تاریخ انتشار : یک شنبه 22 اسفند 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد ؛ همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد تو غریبی



:: بازدید از این مطلب : 421
|
امتیاز مطلب : 253
|
تعداد امتیازدهندگان : 68
|
مجموع امتیاز : 68
تاریخ انتشار : دو شنبه 9 اسفند 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

خدای من اصلا نمیدونم دنبال چی ام گوشیم دستمه مدام بهش زنگ میزنم

مطمئنم که دیگه این دفعه جواب میده

کی گفته اون منو دوسم نداره خودش گفت دوست دارم
آخه چقدر دیگه زیر این بارون راه برم

لباسام خیس شده توی پارک چقدر خلوته پرنده هم پر نمیزنه

اصلا سردم نیس چشمم به گوشیمه همه اش میگم ای بابا شاید دستش بنده

الکی خودمو با این حرفا راضی می کنم.

الو سلام

خوبی چرا آخه جواب نمیدی

چرا با من اینجوری می کنی

باهام حرف بزن بگو چی شده

باشه حالا که دوس نداری حرف بزنی دیگه زنگ نمی زنم

دوس ندارم باهاش خدافظی کنم دلم نمیاد بگم خداحافظ

دلم خیلی گرفته

خسته ام از این زندگی

دوس دارم همینجوری توی پارک قدم بزنم زیر بارون خیس بشم

اینجوری آروم می شم حداقل واسه چند لحظه غصه هام از یادم میره.

بارون شدیده

سنگ فرشای پارک خیلی خوشگل شدن

درختای بید مجنون از رو شاخه و برگاشون بارون می ریزه

با بی حوصلگی درست مثل یه مرده متحرک از کنار استخرو پلی که بین دو تا استخر زد شده رد می شم جوری که فقط چشمم به آبه و تمام خاطره هامون میاد جلو چشمام

خیلی سخته فراموش کردنش

اصلا هوا سرد نیس

بارونو دوس دارم مخصوصا توی شب

هوا داره کم کم تاریک میشه نه تنهایی اونم توی یه پارک خلوت نمی ترسم

آروم می شم درست مثل بچه ها حداقل خوبیش اینه که یه فرصتی دارم که به خودم و زندگیم فک کنم....

هر چی بیشتر بهش فک می کنم بیشتر دل تنگش میشم

دوباره گوشیمو گرفتم دستمو بهش زنگ زدم

خدایا این دفعه دیگه جواب بده ازت خواهش می کنم..

الو سلام

ببخشید حسین آقا

...... نیستش

نه نیست گوشیشم دست منه

آخه چرا اینجوری می کنه

اگه نمیخواد منو بگه

با من روراست باشه

منم بلاخره درک دارم

اگه اون نخواد من از زندگیش میرم بیرون

خانوم اگه اومد من بهش میگم با شما تماس بگیره

خیلی ممنون خداحافظ

اصلا دلم نمیخواد برم خونه

فضای خونه اذیتم می کنه باعث میشه بیشتر بهش فک کنم و اعصبانیتمو سر مامانو بابام خالی کنم

بدجور دلمو شکونده خیلی بد خیلی

1ساله که باهمیم

تو این مدت همه اش به بهانه های مختلف از پیشم رفته و من رفتمو نازشو کشیدمو تا باهام آشتی کرده

مغرور و از خود راضی و سنگدله

هیچی نمیگه

نه از مشکلاتش نه از زندگیش بیشتر به درد و دل من گوش میده بدون اینکه یه راهی جلو پام بذاره، نسبت بهم بی اهمیته

اوایل که خوب بود اما رفته رفته اخلاقش بد شد حتی زورش میومد یه زنگ بزنه حتی یه دفعه برگشت گفت مگه دیونه ام هی شارژ بخرمو به تو بزنگم

پسر خوبی بود با شخصیت اما این حرفش خیلی ناراحتم کرد اما باز دلم نیومد از پیشش برم یعنی نمی تونم دوسش دارم

بدجور وابسته اش شدم

میگه این دوستی به هیچ دردی نمی خوره

آخرش جداییه الان جدا بشیم بهتر از فرداس

تو خیلی بیش از حد بهم وابسته شدی

حرف حرف بابامه اون میگه که من با کی ازدواج کنیم

تو واسه من ارزش داری نمی خوام ناراحتیتو ببینم

دوست دارم اما باید جدا شیم

راهمون از هم دوره واسه دیدن همدیگه مشکل داریم

رابطه اش باهام خوب بود اما یهو دیگه جواب نداد هرچی زنگ میزدم جواب میداد و حرف نمیزد فقط گوش میکرد

دفعه آخری که زنگیدم برداشت

سلام چرا جواب نمیدی

مشکل داشتم

چی؟

حالا بعدا میگم،الان نمی تونم صحبت کنم خودم میزنگم

باشه فقط بهم بگو که میخوای باهام بمونی یا نه

آره می مونم من بهت قول دادم تنهات نذارم

باشه مواظب خودت باش

توام همین طور

بای

خیلی منتظر موندم اما زنگ نزد فرداش اس داد و گفت من دو روز توی بیمارستان بستری بودم حالم خوب نبود

من بهش زنگ زدم گفت بازم میخوام برم بیمارستان اگه تونستم بهت زنگ میزنگم

فردای همون روز چندبار زنگ زدم جواب نداد

با گوشی دوستم زنگ زدم و جواب داد

صحبت نکردم

دلم شکست دیگه بهش زنگ نزدم تا آخر شب که زنگ زدم داداشش باز جواب داد حرفای همیشگیو تحویلم داد

خدایا چرا اینجوری شد ؟؟؟؟

من چه گناهی کردم ؟؟؟

خودت کمکم کن

یه نگاه به ساعتم کردم دیدم ساعت از 8 هم گذشته

یهو گوشیم زنگ خورد

جانم مامانی کجایی مامان نمیای خونه

چرا چرا تو راهم دارم میام

مامانمو خیلی دوس دارم تنها سنگ صبورمه

فقط مامانمه که تو سختیا همراهمه و درکم می کنه پابه پام میاد

حتی دیگه دوستام هم همه تردم کردن

دیگه کسیو ندارم

اصلا نای راه رفتن ندارم پاهام سست شده نمیخوام از این خلوتگاهم برم بیرون برم تو این دنیا

تو خیابون و دوباره غم بیاد سراغم غم عشق اون

اونی که قدر عشقمو ندونست

من همه محبتمو ریختم به پاش اون نخواست

نمیدونم شایدم من بدم شایدم گناه از منه

اما ساده تر و مهربون تر از من تو دنیا دیگه نیس

از بس خوبی کردمو بدی دیدم ناراحتم

من این دنیارو نمیخوام

زیاد اهل بیرون رفتن نیستم امروزم یهویی اومدم پارک حالا باید برم جلو در خروجی وایستادم و به پارک نکاه می کنم واقعا قشنگه زیباست

سرمو آوردم بالا آسمون چقدر تاریکه اونم دلش مثل دل من گرفته ماه خیلی خوشگلو جذابه

همینجوری که به آسمون نگاه می کنم با خودم زمزمه می کنم خدایا کمکم کن

اون که نیس من

چی کار کنم حرف دلمو به کی بگم

مخصوصا تو این شرایط که دیگه کسی واسم نمونده و تنهای تنهام

دیگه باید برم خونه دیر شده میخوام تا خونه پیاده برم بیشتر فکر کنم بیشتر بیشتر

تمومه  راهو بهش زنگ زدم اما کسی جواب نداد خونه که رسیدم مامانمکه دید تعجب کرد

این چه وضعیه نمی تونستی با ماشین بیای نه مامان می خواستم پیاده بیام برو لباساتو عوض کن تا سرما نخوری

شاممو خوردم و اومدم نشستم پای کامپیوتر در حال آهنگ گوش کردن بودم که بهم اس داد

میدونید چی نوشته بود

" سلام من با یکی دیگه دوست شدم اونم قسم داده غیر از اون با کسی نباشم تورو خدا بی خیال من شو برو با یکی از بچه محلاتون دوست شو تا برای دیدن همدیگه مشکل نداشته باشین"

بهش زنگ زدم نمی تونستم جلو گریمو بگیرم

باهام نمی مونی نه ؟

خوب تو اس که بهت گفتم

خوب نه قبلا هم بهم گفته بودی که با کس دیگه هستی

یه بهونه تازه و یه حرف جدید بیار چرا رک حرفاتو نمی زنی چرا بهم نمی گی که برو،انقد هاشیه نرو،راحت حرفتو بزن

خودتم میدونی اگه 100 سال هم بگذره من همچین حرفی بهت نمی زنم.

اگه مشکلت دیدنه که من صد دفعه گفتم بیا ببینمت اما خودت نیومدی تو مشهد چقد التماست کردم که بیای و نیومدی

حرف زیاد زدیم اما حرف آخرش این بود که تموم کنیم

و گفت بعدا بهت زنگ میزنم که هنوز منتظرم زنگ بزنه

نمیدونم چیکار کنم

همه تقصیرارو میندازه گردن من

شاید هم واقعا تقصیر منه و خودم خحبر ندارم

اون هیچی نمیگه همین کارش اعصابمو خورد می کنه حرفاشو نمیزنه حرفاشو ازم قایم میکنه

وای دیگه نمی تونم خسته شدم واقعا خسته

من شبا فقط کارم شده گریه و فک کردن و غصه خوردن

الان که دارم خوب فکر می کنم می بینم که دوستی و رفاقت و ...

همه اش الکیه

پوچ پوچ تهی خالی

چه دختر چه پسر هیچکدوم قدر عشقو دوس داشتنو نمی دونن

همه چیزو به مسخره بازی گرفتن

حالا شما هم برو دنبالش عاقبتت میشه مثل من

منی که دیگه تو زندگی هیچی واسه باختن ندارم.

این فقط جزئیاز زندگی منه

همه شو نمی دونید

نمی دونید که چقدر غم دارم......

فقط حرف آخرو میگم خودمو گم کردم

با کسی هم دوس نشین

خواهش می کنم سراغ این جور چیزا نرید بخدا هیچ فایده ای نداره



:: موضوعات مرتبط: حرفای من...... , ,
:: بازدید از این مطلب : 1182
|
امتیاز مطلب : 211
|
تعداد امتیازدهندگان : 58
|
مجموع امتیاز : 58
تاریخ انتشار : سه شنبه 16 فروردين 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

خدایا عاشقم کردو
کنار من نمی مونه
داره دل میکنه میره
بهم میگه پشیمونه
خدایت عاشقم کردو حالا از بودنم سیره
دل بی رحم اون حالا یه جای دیگه ای گیره
خودش با من نمی مونه میگه قسمت ما اینه
میذاره گردن تقدیر گناهش رو نمی بینه
چه سال نحسیه امسال چه روزای بدی دارم
آهای تقدیم پر پاییز ازت بیذار بیذارم
تو تعبیر کدوم خوابی کدوم کابوس بی پایان
چه قدر دل می بری ساده چقدر دل می کنی آسون
کدوم مهمون ناخونده منو از قلب تو رونده
نگاتو کی ازم دزدید دل منو کی سوزونده

خدایا یعنی الان صدامو می شنوه
خدایا نمی دونم چرا اینجوری شد
خدیا تو به من بگو چی کار کنم
خدایا من که چیزی بهش نگفتم و گذاشت و رفت
یعنی من براش کافی نبودم
آخه چرا اینجوری شد
من که دوسش داشتم
نه نه نه نه می دونم اون منو دوس نداشت
خوب گریه نکن همه چیز درست میشه
شاید یه روزی برگشت
اما خدا من که منتظرش میمونم میدونم که اون یکی دیگرو دوس داره
اما بازم منتظر می مونم
قلبمو به هیشکی نمیدم به هیشکی تا بیاد دوباره پیشم
آخه از بس گریه کردم دیگه اشکامم خشک شده
از بس ازش خواستم بمونه و نموند خدا می خوای بهت بگم چی شد
خدا اولش که اومده بود مهربون بود می گفت دوسم داره
نمی دونی که چقدر دوسش دارم
خدا من که بهش چیزی نگفتم اون بی دلیل رفت
همش خودمو سرزنش می کنم همش می گم ببینم مگه منم با اون چی کار کردم
مگه من کار بدی کردم که گذاشت رفت
من که گفتم هر چی اون بگه
من که همش حرفشو گوش می کردم
خدا چرا ساکتی چرا چیزی نمی گی
خدا نکنه میدونی اون دیگه برنمی گرده
یه چیزی بگو
خدایا اون الان چیکار می کنه
حالش خوبه
مریض نیس
کجاس کنار کیه
دلشو به کی داده
اونم مثل من دوسش داره
مثل من نازشو میکشه
یادمه هروقت گریه می کردم اعصابش خورد می شد می گفت گریه نکن
وقتی می دید ساکت نمی شم میگفت مگه من به تو نمی گم گریه نکن
واای خدا الان پس چرا نیس دعوام کنه سرم داد بکشه بگه بسه دیگه گریه نکن
نمی ذاشت تنهایی جایی برم
همه اش ازم می پرسید کسی اذیتت نکرد
ما که باهم مهربون بودیم پس چرا رفت
خدا این فکرو خیالا دیونم کرده
حالا که اون نیس کجا برم
چی کار کنم
حرف دلمو به کی بگم
دیگه واسه کی گریه کنم
خدایا من دلم خیلی کوچیکه زود می شکنه
با رفتن اون من خیلی شکستم
همش خودمو سرگرم می کنم که یادم بره
اما بی فایده اس
بدتر دل تنگش میشم
آخه خدا بهش بگو من چیکار کردم که گذاشت و رفت
خدا تو بهش بگو دل منو تنها نذاره
بگو که گناه دارم بدون اون نمی تونم
بگو دل آرام خیلی ناراحته
بی تابی می کنه
هرچی اون بگه هرچی اون بخواد
الان چند روزه که میاد تو خوابم
چشماشو دوس دارم اون صورت پاک و معصومشو
اما چرااااااااااااا
خدایا دلم گرفته
پره غصه اس
هیشکی حرفمو نمی فهمه هیشکی
اونم نیس نیس نیس
خدا ازت خواهش می کنم اینارو بهش بگووووووووو...................



:: موضوعات مرتبط: حرفای من...... , ,
:: بازدید از این مطلب : 970
|
امتیاز مطلب : 223
|
تعداد امتیازدهندگان : 63
|
مجموع امتیاز : 63
تاریخ انتشار : سه شنبه 16 فروردين 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

برای یک لحظه

آتشفشان اندیشه ام

فوران می کند :

-درمیان انبوه اشکهای جاری آسمان

سنگینی کوهها

اندوه پروانه ها

" شانه های خیس گونه ام "

همه ارث روزگار است

باده ی غلیظی نیست

تامرا در رود فراموشی غرق کند؟!

در چشم اندازی ازباران

ازپی کاروان فراموش شدگان

روانه ام

شاید گشایشی باشد



:: موضوعات مرتبط: اشعار خواندنی و بسیار احساسی , ,
:: بازدید از این مطلب : 1145
|
امتیاز مطلب : 173
|
تعداد امتیازدهندگان : 47
|
مجموع امتیاز : 47
تاریخ انتشار : دو شنبه 19 ارديبهشت 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

ستادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي زنيم؟


چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي کنند و سر هم داد مي کشند؟


شاگردان فکرى کردند و يکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي دهيم




استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي زنيم؟
آيا نمي توان با صداى ملايم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي زنيم؟


شاگردان هر کدام جواب هايى دادند امّا پاسخ هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.


سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب هايشان از يکديگر فاصله مي گيرد. آن ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.


سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي افتد؟

آن ها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي کنند. چرا؟

چون قلب هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب هاشان بسيار کم است


استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي افتد؟

آن ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود.


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله اى بين قلب هاى آن ها باقى نمانده باشد



:: موضوعات مرتبط: روانشناسی , ,
:: بازدید از این مطلب : 1065
|
امتیاز مطلب : 166
|
تعداد امتیازدهندگان : 41
|
مجموع امتیاز : 41
تاریخ انتشار : شنبه 20 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑

- فقر اينه که 2 تا النگو توي دستت باشه و 2 تا دندون خراب توي دهنت؛



- فقر اينه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛



- فقر اينه که شامي که امشب جلوي مهمونت ميذاري از شام ديشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛



- فقر اينه که ماجراي عروس فخري خانوم و زن صيغه اي پسر وسطيش رو از حفظ باشي اما ماجراي مبارزات بابک خرمدين رو ندوني؛



- فقر اينه که از بابک و افشين و سياوش و مولوي و رودکي و خيام چيزي جز اسم ندوني اما ماجراهاي آنجلينا جولي و براد پيت و سير تحولي بريتني اسپرز رو پيگيري کني؛



- فقر اينه که وقتي با زنت مي ري بيرون مدام بهش گوشزد کني که موها و گردنشو بپوشونه، وقتي تنها ميري بيرون جلو پاي زن يکي ديگه ترمز بزني و بهش بگي خوششششگلهههه؛



- فقر اينه که وقتي کسي ازت ميپرسه در 3 ماه اخير چند تا کتاب خوندي براي پاسخ دادن نيازي به شمارش نداشته باشي؛



- فقر اينه که فاصله لباس خريدن هات از فاصله مسواک خريدن هات کمتر باشه؛



- فقر اينه که کلي پول بدي و يک عينک ديور تقلبي بخري اما فلان کتاب معروف رو نمي خري تا فايل پي دي اف ش رو مجاني گير بياري؛



- فقر اينه که حاجي بازاري باشي و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوي عرق زير بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛



- فقر اينه که توي خيابون آشغال بريزي و از تميزي خيابونهاي اروپا تعريف کني؛



- فقر اينه که 15 ميليون پول مبلمان بدي اما غير از ترکيه و دوبي هيچ کشور خارجي رو نديده باشي؛



- فقر اينه که ماشين 40 ميليون توماني سوار بشي و قوانين رانندگي رو رعايت نکني؛



- فقر اينه که به زنت بگي کار نکن ما که احتياج مالي نداريم؛



- فقر اينه که بري تو خيابون و شعار بدي که دموکراسي مي خواي، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛



- فقر اينه که ورزش نکني و به جاش براي تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحي زيبايي و دارو کمک بگيري؛



- فقر اينه که تولستوي و داستايوفسکي و احمد کسروي برات چيزي بيش از يک اسم نباشند اما تلويزيون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛



- فقر اينه که در اوقات فراغتت به جاي سوزاندن چربي هاي بدنت بنزين بسوزاني؛



- فقر اينه که با کامپيوتر کاري جز ايميل چک کردن و چت کردن و موزيک گوش دادن نداشته باشي؛



- فقر اينه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از يخچالت(يخچال هايت) باشه؛



:: موضوعات مرتبط: قاطی پاتیه دیگه , ,
:: بازدید از این مطلب : 1098
|
امتیاز مطلب : 219
|
تعداد امتیازدهندگان : 60
|
مجموع امتیاز : 60
تاریخ انتشار : شنبه 20 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ๑۩۞۩๑...ẤŖ@Σ..๑۩۞۩♠๑


اون يه آکواريوم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت کرد.



تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر که غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه بود .



ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد،




اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي کرد.



بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي کوچيک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه.



دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد، اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر آکواريوم نگذاشت.


مي دونين چرا؟



اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود. يه ديوارکه شکستنش از شکستن هر ديوار واقعيسخت تر بود




اون ديوارباور خودش بود. باورش به محدوديت ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنيم، کلي ديوار شيشه اي پيدا مي کنيم که نتيجه ي



مشاهدات و تجربياتمونه و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند هر فردي



خود را ارزيابي مي کند واين برآورد مشخص خواهدساخت که او چه خواهد شد.



شما نميتوانيد بيش از آن چيزي بشويد که باور داريد هستيد، اما بيشاز آنچه باور داريد مي توانيد انجام دهيد



:: موضوعات مرتبط: جالب و خواندنی , ,
:: بازدید از این مطلب : 1018
|
امتیاز مطلب : 216
|
تعداد امتیازدهندگان : 61
|
مجموع امتیاز : 61
تاریخ انتشار : شنبه 20 فروردين 1390 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 18 صفحه بعد